سلام

با تو خزان زندگی همچو بهار می شود
بی تو درخت عمر من بی بر وبار می شود

با تو امید می رسد بخت خوشم عیان شود
بی تو همای بخت من زود شکار می شود

با تو ز آسمان دل ابر کنار می رود
بی تو فضای قلب من تیره وتار می شود

با تو فنا شود غمم غرق سرور می شوم
بی تو برای این دلم غم چو حصار می شود

با تو به خانه بلبلی چهچهه از صفا زند
بی تو قناری دلم زار وخمار می شود

با تو میان مردمان ارزش من فزون شود
بی تو هوای اعتنا غرق غبار می شود

با تو خدای هم مرا جور دگر نگه کند
بی تو نوید دوزخم زکردگار می شود

با تو جهنم ار روم همچو بهشت آیدم
بی تو ارم برای من دوزخ ونار می شود

با تو شود نصیب من، جاودانه زندگی
بی تو همیشه کار من فکر مزار می شود

اسماعیل تقوایی

سلام

امام رضا (ع)فرموده اند:

خرد انسان مسلمان کامل نگرددمگر آنکه ده خصلت در او باشد:

1-از او امید خیر برود

2-از بدی او مردم در امان باشند

3-خوبی اندک دیگری را بسیار داند

4-خوبی بسیار خود را کم شمارد

5-هرچه از او خواهند دلتنگ نشود

6-از پی علم رفتن خسته نگردد

7-فقر در راه خدا از توانگری نزد او محبوبتر باشد

8-خواری در راه خدا از عزت با دشمنش محبوبتر باشد

9-گمنامی را از شهرت خواهان تر باشد.

10-احدیرا نبیند جز آنکه گویداو از من بهتر وپرهیزگارتر است وچون مردی که از او پست تر باشد ببیندبگوید شاید باطن او بهتر باشد واگر کسی را ببیند که بهتر وبا تقوی تر از اوست برای او فرو تنی کند تا با او برسد وچون چنین کرد بزرگواریش بیشتر شود..نامش خوب گردد وبر مردم زمانش برتر آید.

منبع:تحف العقول

شیر پاک خورده
خـلـیـفـه دوم , گـاهـى شـب ها از منزل بیرون مى رفت .
شبى صداى زنى را شنید که از دخترش مـى خـواست شیر گوسفندان را براى فروش بیشتر, با آب مخلوط کند, اما دختر از این کار امتناع مى کرد.
وقتى که مادر از روى تمسخر گفت : خلیفه ما را نمى بیند.
دختر گفت : خداى خلیفه که ما را مى بیند.
خلیفه به پسرش عاصم گفت : تحقیق کن تا او را برایت خواستگارى کنیم .
بعد از تحقیق , متوجه پاک بودن دختر شدند.
ازدواج که صورت گرفت , خداوند دخترى به آنها داد کـه ام عـاصـم نـام نـهـاده شد, این دختربا عبدالعزیزبن مروان ازدواج کرد.
خداوند پسرى به نام عمربن عبدالعزیز به آنها عطا کرد.
عـمـربـن عبدالعزیز وقتى به خلافت رسید, سب امیرالمؤمنین راممنوع کرد, فدکرا به فرزندان حـضـرت زهـرا بـرگـرداند و وقتى که به این کار او اعتراض مىکردند مى گفت:حق با حضرت فاطمه است
دسته ها : حکایتها
تو گفتی میایی براهت نشستم
ولی دل به یک حرف بیهوده بستم
گذشته زآن وعده تو بسی روز
ندیدم تو را در درونم شکستم
وفا کن به عهد خودت جان جانم
که جانم به راه وصال تو خستم
نیایی بمیرم بیایی امیرم
امیری که جز تو به کس دل نیستم
جوانی من شد فنا در ره تو
بیا تا جوانی بیاید به دستم
اسماعیل تقوایی
سلام

هفتم ماه صفر میلاد امام موسی کاظم(ع)مبارکباد


نام:موسى‏ بن جعفر.

کنیه: ابو ابراهیم، ابوالحسن، ابوالحسن اوّل، ابوالحسن ماضى، ابوعلى و ابواسماعیل.

القاب: کاظم، صابر، صالح، امین و عبدالصالح.

نکته:امام موسی کاظم علیه السلام در میان شیعیان به «باب الحوائج» معروف است.

منصب: معصوم نهم و امام هفتم شیعیان.

تاریخ ولادت امام موسی کاظم:هفتم ماه صفر سال 128 هجرى. برخى نیز سال 129 را ذکر کردند.

محل تولد امام موسی کاظم: ابواء (منطقه‏اى در میان مکه و مدینه) در سرزمین حجاز (عربستان سعودى کنونى).

نسب پدرى: امام جعفر بن محمد بن على بن حسین بن على بن ابى‏طالب علیهم السلام.



نام مادر امام موسی کاظم:حمیده مصفّاة. نام‏هاى دیگرى نیز مانند حمیده بربریه و حمیده اندلسیه نیز براى او نقل شده است. این بانو از زنان بزرگ زمان خویش بود و چندان فقیه و عالم به احکام و مسائل بود که امام صادق علیهالسلام زنان را در یادگیرى مسائل و احکام دینى به ایشان ارجاع مى‏داد. و درباره‏اش فرمود: «حمیده، تصفیه شده است از هر دنس و چرکى؛ مانند شمش طلا. پیوسته فرشتگان او را حفاظت و پاسبانى نموده تا رسیده است به من، به خاطر آن کرامتى که از خداى متعال براى من و حجت پس از من است.»


مدت امامت امام موسی کاظم: از زمان شهادت پدرش، امام جعفر صادق علیه السلام، در شوال 148 هجرى تا رجب سال 183 هجرى، به مدت 35 سال. آن حضرت در سن بیست سالگى به امامت رسید.

تاریخ و علت شهادت امام موسی کاظم:25 رجب سال 183 هجرى، در سن 55 سالگى، به‏ وسیله زهرى که در زندان سندى بنشاهک به دستور هارون ‏الرشید به آن حضرت خورانیده شد.

محل دفن: مکانی به نام مقابر قریش در بغداد (در سرزمین عراق) که هم اکنون به «کاظمین» معروف است.

همسران: 1. فاطمه بنت على. 2. نجمه.

فرزندان امام موسی کاظم: درباره تعداد فرزندان آن حضرت چند قول وجود دارد. بنابر نقل یکى از آنها، آن حضرت 37 فرزند داشت که 18 تن از آنان پسر و19 تن دختر بودند.


شیعه شادی بنما هفت صفر آمده است
شجر پاک ولا باز به بر آمده است
ششمین ماه ولا حضرت صادق(ع) شاد است
شکر حق گوید ودیدار پسر آمده است
بعد دیدار پسر گفت به یاران حضرت
شاد باشید که اشرف به بشر آمده است
خانه ی حضرت صادق شلوغست سه روز
چون زاطعام در آن خانه خبر آمده است
آمده حضرت موسای به کاظم معروف
بهر شیرین شدن غیض شکر آمده است
اهل حاجات بده مژده که غم زائل شد
شادمان جمله ی حاجات که در آمده است
نهمین گوهر عصمت و امام هفتم
صالحان را بنگر نیک که سر آمده است
آمده آنکه شود حبس یه زندان بلا
در ره حق به پذیرفت خطر آمده است
گوی تبریک در این روز به مولا مهدی
آخرین ماه که غائب زنظر آمده است

شاعر : اسماعیل تقوایی
سیرم از این زندگانی کاش بابایم بیاید
کاش آید تا رقیه عقده ها از دل گشاید
کاش آید تا بگیرد دختر خود را در آغوش
بیش از این گرد یتیمی بر سردختر نشاید
کاش آید تازیانه از کف دشمن بگیرد
کاش آید تا کمی هم عمه را یاری نماید

ای پدر جانم کجایی مردم از داغ جدایی

کاش آیی با خود آری مرحمی بر زخمهایم
آیی وبینی برایت دختری زهرا(س) نمایم
کاش آیی هدیه بر من تو لباسی تازه آری
روزهایی با لباس پاره اندر کوچه هایم
گفته بودم گر بیایی سر به زانویت گذارم
حال باید من سر بی تن گذارم روی پایم

ای پدر جانم کجایی مردم از داغ جدایی

من به قربان سر تو پس کجا شد پیکر تو
سر زدی با سر مرا بوسه زنم بر حنجر تو
بین که بابا جان کبودم همچو زهرا در مدینه
من رهین منتم بابا به زینب خواهر تو
اف بر این زندگانی بعد تو بابای خوبم
کن دعا تا که بمیرد در خرابه دختر تو

ای پدر جانم کجایی مردم از داغ جدایی


اربعین آید دوباره محشری بر پا شود
جاده ها تا کربلا دریای انسانها شود
سیل جمعیت پیاده رهسپار کربلاست
خستگی در نزد این عشاق بی معنا شود
عشق ثارا...نیرو را دوچندان می کند
صحنه های عشق در طول سفر برپا شود
هر کسی سبقت بگیرد خدمت زائر کند
تا ازین ره بین اصحاب حسینی جاشود
این همایش در تمام دهر باشد بی نظیر
با شکوه وهیبتش خصم علی رسوا شود
کربلا باشد صفا ومروه درگاه علی(ع)
ساعی در بین آنها نوکری والا شود
گرد زیر پای زائر توتیای چشم کن
با غباری این چنینی کور هم بینا شود
کاش گردد قسمت هر شیعه این فیض عظیم
تا که توشه از برای عالم عقبی شود

اسماعیل تقوایی

هر کجا سرپاست قلیانی خدنگ
دورآن بنشسته جمعی شوخ و شنگ

کله ها از دود، کلاً منگ منگ
این یکی چپ کرده آن یک بکسوات

قُل قلاتن قل قلاتن قل قلات
دود عشقش کار دل را ساخته

خِس خِسی در ریه ها انداخته
باز هم جمعی به او دلباخته

ازپزشک وپرفسور تا گنده لات
قُل قلاتن قل قلاتن قل قلات

درسونا ،خرپشته ، حتی در کمد
پشت رل، بالای پل ،هرجا که شد

دسته جمعی یا فقط با شخص خود
می کشیم از صبح آن هم پرملات

قُل قلاتن قل قلاتن قل قلات
ای که با پیژامه ای خیلی گشاد

پای قلیان می لمی شنگول و شاد
کم بپُک ، قلبت اگر از جا درآد

می کشد کارت به امداد و نجات
قُل قلاتن قل قلاتن قل قلات

آن یکی پا می شود از صبح زود
با دو سیب و پرتقال و هر چه بود

می زند تا نصفه شب در کار دود
می خورد یک بشکه هم چایی نبات

قُل قلاتن قُل قلاتن قُل قلات
این یکی با دود بازی می کند

در هوا تصویر سازی می کند
پای قلیان یکه تازی می کند

عالمی از کار او مبهوت و مات
قُل قلاتن قل قلاتن قل قلات

پک زدن یعنی همان پمپاژ سم
تا ته حلقوم و شش ها و شکم

این کجایش عشق و حال است ای ببم
رفته بالاتر صدای سرفه هات

قُل قلاتن قل قلاتن قل قلات
بچه در قنداق، قلیانی شده

بدتراز بابا و مامانی شده
وای می بینی چه دورانی شده

بچه هم دارد هوای نشئه جات
قُل قلاتن قل قلاتن قل قلات
شاعر : مصطفی مشایخی

کودکی بودم میان کاروان
دختری دردانه وشیرین زبان
گاه بودم روی زانوی پدر
گاه آغوش عموی مهربان
گرمی آغوش اکبرکیف داشت
بود مشتاقم همه پیر وجوان
یاد باد آن روزگار عزتم
آه وصد افسوس از جور زمان
آه از آندم که عاشورا رسید
شد مصیبتها برای من عیان
یک به یک دشمن عزیزانم گرفت
گشت فصل زندگانیم خزان
چیده شد گلهای باغ فاطمه
مانده تنها وپریشان باغبان
باغبان بابای مظلومم حسین
بی برادر بی پسر بی همرهان
عاقبت نوبت به بابایم رسید
او شهید ومن یتیمی بی نشان
شد غروت وحمله غارت شروع
در حریم بی کس وبی پاسبان
دیده گریان می دویدم هر طرف
عمه ام گریان به دنبالم دوان
گوش من شد پاره غارت گوشوار
ذکر لبهایم خداوندا  امان
در شب ظلمت خیام سوخته
گفت لالایی به گوشم عمه جان
وقت رفتن سوی کوفه نیمه شب
رفت از دستم همه تاب وتوان
از روی اشتر فتادم بر زمین
سیلی ام زد نابکاری آن زمان
هرزمان حرف پدر را می زدم
بود شلاق عدویم ارمغان
عمه را ممنون چون بودی سپر
بر رقیه مرغک بی آشیان
عاقبت رفتیم در شام بلا
شهر مردان وزنان بد زبان
شد خرابه مسکن وماوایمان
بی غذا وبی کس وبی سایبان
در خرابه خواب دیدم خواب خوش
خواب دوران خوش بابا نشان
خواب آغوش پر از مهر پدر
بودمی با او همی نجوا کنان
ناگهان بیدار گشتم آنزمان
گریه کردم چشمهایم خون فشان
گفتم ای بابا کجایی جان من
سر بزن بر دخترت در این مکان
داخل ویرانه آمد یک طبق
در میانش راس بابایم عیان
سینه چسباندم سر بابای خود
اشک ریزان درد دل کردم بیان
گفتمش بابا چرا دیر آمدی
هجر تو کرده مرا همچون کمان
آمدی بابا مرا با خود ببر
یا دعا کن جان دهم در این مکان
شکر یزدان در میان گفتگو
مرغ روحم پر کشید از این جهان
اسماعیل تقوایی
برده ای دل را زمن حقا که نیکو دل بری
بیدلم من، دل به من ده ای نگار خاوری
سحر کرده جان ودل را جادوی چشمان تو
ساحران مبهوت از این شیوه افسونگری
آتش عشقت گرفته جمله سرتاپای من
مرغ ققنوسم زدی بر پروبالم آذری
معدن حسنی و عیبی را نمی بینم به تو
در جواهرخانه ی هستی تو زیبا گوهری
لیلی مهروی من هستی و من مجنون تو
این جنونم رفع گردد با وصالت ای پری
گر وفایم را تو پاسخ با جفا کاری دهی
می سپارم برخدا تا او نماید داوری
اسماعیل تقوایی
X