شهر در اضطرار می بینم
آسمان تار تار می بینم

روز ما همچو شام ما گشته
شمس را در غبار می بینم

چند متری جلوتر خود را
زورکی سایه دار می بینم

چشمهایم درست کار نکند
خربزه را خیار می بینم

گشته شهرم هواش آلوده
ماسکها را به کار می بینم

روزها پوزه ام رها بوده
اینک اندر حصار می بینم

نیست دیگر پرنده در شهرم
همه را در فرار می بینم

از میان پرندگان صرفا
صاحب قار و قار می بینم

نوه ی یادگار عموی عزیز
سرفه کن توی غار می بینم

سینه ها مان خس خسی گشته
ریه ها در فشار می بینم

گر فرستد خدا کمی باران
با اسیدش دچار می بینم

با وجود خطر در این وادی
خودروی بیشمار می بینم

بی حفاظت شده محیط زیست
کم فروغ ابتکار می بینم

رفع آلودگی!! گمان نکنم
حرفها را شعار می بینم

ما پیاده، هوای آلوده
سر فراز و سوار می بینم

گر خدا فکر چاره ای نکند
خفگی آشکار می بینم

بارالها برس بفریادم
خود درون مزار می بینم
شاعر:اسماعیل تقوایی


X