زاندم که عشقم را به او آغاز کردم
راه نثار جان خود را باز کردم
دادم به دستش اختیار جان خود را
اینسان وجودم را به او ابراز کردم
چشمش بسی پر غمزه بود ومن زآغاز
دل را اسیر نرگس غماز کردم
مرغ دلم را جلد بام او نمودم
بی آب ودانه دور او پرواز کردم
اصرار بی حدم شکست انکار او را
دلداریش را بر خودم احراز کردم
تا پاسخ آری او آمد به گوشم
در کوی وبرزن شادیم آواز کردم
او چون غزالی بود ازمردم گریزان
الحق که در صیدش بسی اعجاز کردم
اسماعیل تقوایی
X