فاطمه تنهای تنها می شود با رفتنت
جانم ازتن می رود با رفتن جان از تنت
کودکم از بهر من بی مادری زود است زود
دوست دارم سرگذارم بازروی دامنت
من نمی دانم چه میسازد پدر با هجرتو
هستی او بودی وباید ببیند مردنت
اشک می ریزد پیمبر قلبم آتش می زند
چشم را پوشانده نابیند دم جان کندنت
دخترت از بعد تو ام ابیها می شود
تا کند دلگرم بابا را پس از نابودنت
شعر:اسماعیل تقوایی
X