سلام

خیلیدوستش دارم .فکر اینکه میخواد  بره خیلی منو آزار میده.تازه بهش عادت کردم.به خاطر اون از خیلی چیزها بریدم وخواب وخوراک رو به خودم حروم کردم.البته اونم به من خیلی کمک کرد تا آدم دیگه ای بشم..

وقتیداشت میومد من وخیلی های دیگه شاد شدیم وحالا که داره میره غم زیادی داره دل منو میگیره.یادمه سه شب خاص با هم  داشتیم .خیلی شبای با صفایی بود .کلیکیف کردم.گفتم که آدم دیگه ای شدم ومیترسم اگه اون نباشه من دوباره به حالسابقم برگردم ..مثل سالهای گذشته...آخه این دلبر من فقط سالی یه دفعه به من سر میزنه....اصلا دوست ندارم بره..ولی چکنم که تقدیره وهر اومدنی بالا خره یه رفتنی داره.همینطور که داره میره واز من دور میشه..از پشت سر نگاهش میکنم وزمزمه میکنم..

                     او میرود دامن کشان ...........من زهر تنهایی چشان                         دیگر مپرس از من نشان .......کز دل نشانم میرود

اون میره ومن از خدا میخوام کمکم کنه همانطور که اون تغییرم داده بمونم تا وقتی سال بعد دوباره میاد شرمندش نشم.

 خداجون... یعنی میشه یه بار دیگه ماه رمضان رو ببینم.
X