حاشا
درمیان خلق می چرخی وغوغا می کنی
مهر خود در قلب هر اهل دلی جا می کنی
لیک می بینی مرا وچهره در هم می کشی
آشنایی با مرا از ریشه حاشا می کنی
تاکه می پرسم دلیل این جفاکار ی تو
باسکوتت بهر من طرح معما می کنی
عاشق صادق نمی یابی چومن ای نازنین
پس چرا اینطور با این عاشقت تا می کنی
چند روزی بگذرد بر خبط خود واقف شوی
آید آنروزی که عشقم را تمنا می کنی
اسماعیل تقوایی
X