کودکی بودم میان کاروان
دختری دردانه وشیرین زبان

گاه بودم روی زانوی پدر
گاه آغوش عموی مهربان

گرمی آغوش اکبرکیف داشت
بود مشتاقم همه پیر وجوان

یاد باد آن روزگار عزتم
آه وصد افسوس از جور زمان

آه از آندم که عاشورا رسید
شد مصیبتها برای من عیان

یک به یک دشمن عزیزانم گرفت
گشت فصل زندگانیم خزان

چیده شد گلهای باغ فاطمه
مانده تنها وپریشان باغبان

باغبان بابای مظلومم حسین
بی برادر بی پسر بی همرهان

عاقبت نوبت به بابایم رسید
او شهید ومن یتیمی بی نشان

شد غروت وحمله غارت شروع
در حریم بی کس وبی پاسبان

دیده گریان می دویدم هر طرف
عمه ام گریان به دنبالم دوان

گوش من شد پاره غارت گوشوار
ذکر لبهایم خداوندا  امان

در شب ظلمت خیام سوخته
گفت لالایی به گوشم عمه جان

وقت رفتن سوی کوفه نیمه شب
رفت از دستم همه تاب وتوان

از روی اشتر فتادم بر زمین
سیلی ام زد نابکاری آن زمان

هرزمان حرف پدر را می زدم
بود شلاق عدویم ارمغان

عمه را ممنون چون بودی سپر
بر رقیه مرغک بی آشیان

عاقبت رفتیم در شام بلا
شهر مردان وزنان بد زبان

شد خرابه مسکن وماوایمان
بی غذا وبی کس وبی سایبان

در خرابه خواب دیدم خواب خوش
خواب دوران خوش بابا نشان

خواب آغوش پر از مهر پدر
بودمی با او همی نجوا کنان

ناگهان بیدار گشتم آنزمان
گریه کردم چشمهایم خون فشان

گفتم ای بابا کجایی جان من
سر بزن بر دخترت در این مکان

داخل ویرانه آمد یک طبق
در میانش راس بابایم عیان

سینه چسباندم سر بابای خود
اشک ریزان درد دل کردم بیان

گفتمش بابا چرا دیر آمدی
هجر تو کرده مرا همچون کمان

آمدی بابا مرا با خود ببر
یا دعا کن جان دهم در این مکان

شکر یزدان در میان گفتگو
مرغ روحم پر کشید از این جهان

شاعر : اسماعیل تقوایی


X