زینب وکوفه

حسینا در فراقت بیقرارم
برفتی وغم هجر تو دارم

برادر جان بخود میگویم ای کاش
نمی افتاد این وادی گذارم

نمی دانم چگونه زنده هستم
بدون دیدن تو ای نگارم

از عاشورای خونین وای برمن
شده هجر عزیزانم دچارم

برادر بعد تو بر ما جفاشد
سیه شد با هجومی روزگارم

نصیب خیمه هایت گشت آتش
عدو با غارتش برده قرارم

جلوگیری زغارت می نمودم
زدشمن تازیانه شد نثارم

نه شرمی بود دشمن را نه رحمی
هنوز از هول آن در اضطرارم

اسیری می روم با کاروانت
جهازی نیست براشتر،سوارم

علی ات گشته میر کاروانت
شفایش خواستم از کردگارم

تنت باشد بروی خاک عریان
سرت بر روی نی ای شهریارم

دعا کن زینبت طاقت بیارد
زسوی رنج وغمها در حصارم

تحمل می کنم رنج اسیری
فراقت برده از کف اختیارم

شدم وارد به شهر بی وفایان
که من دیر آشنای این دیارم

مرا بیگانه پندارند اینان
مرا که دخت صاحب ذوالفقارم

سخنرانی نمودم بهر آنان
نشان دادم به ایشان اقتدارم

توبا قرآن که خواندی از سر نی
بدادی ای گل زهرا قرارم

زبعد افتراق سر زپیکر
به دیدارت بدادی افتخارم

شود آیا در آغوشت بگیرم
ببوسم رویت ای خونین عذارم

شود آیا تسلای رقیه
به دامانم نشینی در کنارم

تنت می گرید ازبهرسر تو
رسان سر را به پیکر گلعذارم

الهی خواهرت زینب بمیرد
کنار قبر تو گردد مزارم

شاعر:اسماعیل تقوایی














خلاصه

X