من یتیم کوفه ام بینید حال زار من
چند روزی هست افتاده گره در کار من

بعد بابایم امیدم بود بر یک نبک مرد
بودنش بودی دلیل خنده بر رخسار من

سیر می گشتم با نان وغذای آن جناب
در هجوم رنج وغمها میشد او غمخوار من

چند روزی هست چشمم مانده بر در لیک او
نامده،کرده پریشان غیبتش افکار من

مادرم گوید که ضربت خورده مولامان علی
حتم دارم بوده او آن سرور ودلدار من

کاسه ی شیری برای او بیاوردم کنون
هر یتیمی آمده تکرار کرده کار من

پشت درب خانه اش مانم به حال انتظار
آیه ی امن یجیب آید در گفتار من

یارب از عمرم بکاه وعمر او را باز بخش
تا بیاید بار دیگر فرصت دیدار من

شاعر : اسماعیل تقوایی


X