اسماعیل تقوایی - عمومی
خونه تکونی از زبان مردها

می تکانم خانه را با هیبت جانانه ام
تا ز خود راضی نمایم همسر دردانه ام

هر چه می گوید عیالم نه نمی گویم به او
چون نمی خواهم رود آرامش از کاشانه ام

باز شویم فرشهای خانه را در پشت بام
بعد از آن باید بمالم هم کمر هم شانه ام

چارپایه می گذارم تا که پرده وا کنم
می کنم ترس خودم پنهان ز اهل خانه ام

از کت و کولم بیافتم بس که می سابم زمین
بسکه می شویم در و دیوار کل خانه ام

گردم آویزان چو مرد عنکبوت از پنجره
تا که شویم شیشه ها با کهنه و افشانه ام

بعد از اینها می فروشم هر اثاث کهنه ای
تا بگیرم جنس نو با عیدی و یارانه ام

شرح دادم مختصر از بهر آگاهی یتان
دل بسوزانند بر من آشنا بیگانه ام

بعد از این خانه تکانی حال زارم دیدنی است
همچو نی قلیان شده این هیکل مردانه ام

شاعر : اسماعیل تقوایی


یا فاطمه الزهرا(س)

برفت از یاد نامردم سفارشهای پیغمبر
ستمها بعد او کردند بر زهرا(س)وبرحیدر(ع)
سقیفه دور هم گرد آمده حق علی(ع) خوردند
معین شد خلاف گفته طاها کسی دیگر
در بیت علی آتش زدند وبا لگد بر در
بشد زخمی زضربت پهلوی محبوبه داور
میان آن در ودیوار چنان بر فاطمه بگذشت
فدا شد محسنش از ضربه های قنفذ کافر
علی را دست بستند و بسوی مسجدش بردند
همان دستان که روزی کند در از قلعه خیبر
میان کوچه زهرایش زضرب سیلی افتاده
نظر با چشم گریان می کند بر حالت همسر
گذشت این روزها ووعده طاها محقق شد
بیامد زندگی دخترش را لحظه آخر
سفارشهای خود را برعلی بنموده وجان داد
شرر بر قلب فرزندان او زد هجرت مادر
علی غسل وکفن کرده درون قبر بنهادش
دو دستان رسول آمد گرفتی پیکر دختر
زینب(س) وغم مادر

این ناگهانی مرگ تو باور ندارم
باور ندارم سایه ات بر سر ندارم

تو رفتی وگشته دعایت استجابت
من ماندم واین غم،دگر مادر ندارم

زاندم که دیدم آن هجوم جانیان را
جزاشک چشم ولرزه ی پیکر ندارم

من زینبم دخت یتیم پنج ساله
کاری بجز دلداری حیدر ندارم

در روز آخر شانه بر مویم کشیدی
دیگر توان شانه ای بر سر ندارم

فریاد مادر مادرم بر عرش رفته
جز چادر خاکی تو در بر ندارم

سر می نهم بربسترت با آه وناله
مادر دعاکن سر زبستر برندارم

شعر:اسماعیل تقوایی


یا فاطمه الزهرا(س)

خانه ای را که بودمهبط وحی
هیزم آورده در بسوزاندند

بر در سوخته لگد بزدند
داخلش اسب کینه را راندند

گل یاسی وغنچه ای نارس
بین دیوار ودر غلطاندند

ناله زد یاس، فضه دریابم
بر دلم داغ غنچه بنشاندند

ناله فاطمه به عرش رسید
عرشیان نوحه ی عزا خواندند

عده ای حمله بر علی کردند
کودکان را به قهر ترساندند

دست حیدر به ریسمان بستند
سوی مسجد بزور بکشاندند

ناله زد فاطمه، علی مبرید
ناله با تازیانه خواباندند

فضه وزینبین با حسنین
اشک خون از دو دیده افشاندند

روزهایی گذشت ودر یکشب
خاص اصحاب را فرا خواندند

نعش زهرا به دوششان بردند
درمیان مزار خواباندند

وامحمد ندای آنها بود
ناله سر داده قبر پوشاندند

ذکر یافاطمه به لبها بود
خاک غم را به صورت افشاندند

لعن بادا به آن حرامیها
که به جنت رسول گریاندند

نخل پربار جمع آل عبا
به شراری زریشه سوزاندند

شعر:اسماعیل تقوایی



یادمدینه

دلم به یاد مدینه بهانه می گیرد
به گوشه ای زبقیع آشیانه می گیرد

کبوتر دل من پرزنان بروی بقیع
سراغ قبر کسی مخفیانه می گیرد

سراغ قبر کسی کو عزیز طاها بود
کسی که دفن شده او شبانه می گیرد

عزای فاطمه گشته کمان سوگ وعزا
به تبر غصه دلم را نشانه می گیرد

دلم زکودکیم داغدار زهرا(س) شد
به یاد ضرب در وتازیانه می گیرد

برای همرهی مرتضی ،زورق دل
به ساحل غم مولا کرانه می گیرد

به سوگواری مهدی(عج) به ماتم مادر
لهیب غم زدل من زبانه می گیرد

شاعر : اسماعیل تقوایی

درد فراق فاطمه(س)

بی تو چسان بسر کنم همسر مهربان من
گشته زداغ مرگ تو غم زده آشیان من

زود نصیب من شده درد فراق فاطمه(س)
خون شده دل زهجر تو تازه گل جوان من

ای تو پناه مرتضی حامی بی قرینه ام
بی تو غریب مانده ام رفته زکف توان من

شیر خدای بوده ام در صف جنگ با عدو
حیرت دیگران شده قامت چون کمان من

زاری کودکان تو در غم چون تو مادری
درد گران وخون دل می کند ارمغان من

چادرخاکی تو را زینب تو بسر کند
دختر پنج ساله شد بانوی آشیان من

دور زچشم کودکان سر به مزار می زنم
خاک غمت بسرکنم مه شده نوحه خوان من

چونکه به یادم آورم ضرب در وفغان تو
خاطره اش همی زند لطمه به روح وجان من

شعر:اسماعیل تقوایی




خلاصه
یا زهرا(س)

لگدی بر در آتش زده ای کوبیدند
گل نیلوفری باغ علی (ع)را چیدند

بین دیوار ودری ناله زهرا(س) برخاست
عرشیان همره او ضجه زده گرییدند

مرتضی دست ببستند به مسجد بردند
کودکان گریه کنان سخت به خود لرزیدند

پیش چشمان علی(ع) فاطمه (س)بر خاک افتاد
نانجیبان به علی (ع)وغم او خندیدند

آتش ودود بپا بود که زهرا(س) نالید
ابتا..غنچه نشکفته ما را چیدند

جانیانی که به آن خانه هجوم آوردند
جمله در آتش دوزخ به ابد جاویدند

شعر:اسماعیل تقوایی

دسته ها :
یاصاحب الزمان

ای که جان شیعیانی کی میایی
کی تو پایان می دهی فصل جدایی

چشمهامان مانده هر جمعه براهت
تارسد هجران تو پایان، بیایی

کی کنی بیت خدایی را منور
ازکنارش کی دهی ما را ندایی

غایبا بس کن دگر در پرده بودن
وقت آن باشد که برما رخ نمایی

طعنه برما آید از نا باورانت
کوری چشمانشان، کن خودنمایی

آخرین دلدار حق از آل نیکان
نیک دانی آخرین امید مایی

توبیاجانا عدالت گستری کن
ازدل شیعه نما عقده گشایی

شاعر : اسماعیل تقوایی
مادر
معدن عشق وصفا ومهربانی مادر است
بهر فرزندان همیشه یار جانی مادر است

می کشد سختی برای راحتی کودکان
بی تکلف،باتحمل،آسمانی مادر است

بهترین آغوش در عالم بود آغوش او
مامن خردی و پیری وجوانی مادر است

تا که ماند فصل عمر کودکانش در بهار
می کند ایام عمر خود خزانی، مادر است

آنکسی که بر اساس قول پیغمبر بود
زیر پای او بهشت جاودانی مادر است

در میان کل نعمت های رحمان رحیم
بهترین نعمت که گشته ارمغانی،مادر است

کس نبیند کاش هرگز بودن بی بودنش
چون صفا بخش تمام زندگانی مادر است

شعر:اسماعیل تقوایی
خلاصه
X