امروز روز درختکاریه..
بیایید علاوه بر طبیعت دل هامون رو هم درختکاری کنیم.
داریم به عید نزدیک می شیم..بیایید درخت کدروت ها وقهرها رو از دلمون بکنینم ودرخت دوستی ومحبت بکاریم.
یکی از کارهای درخت اینه که دی اکسید کربن هوارو می گیره پبه جاش اکسیژن به هوا میده..بیایید ماهم مثل درخت باشیم..در مقابل بدی های دیگران خوبی به اونا تحویل بدیم...بعد از مدتی دیگه بدی نمی مونه..

..بقول حافظ شیرازی:

درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد

نهال دشمنی برکن که رنج بی‌شمار آرد

چو مهمان خراباتی به عزت باش با رندان

که درد سر کشی جانا گرت مستی خمار آرد

شب صحبت غنیمت دان که بعد از روزگار ما

بسی گردش کند گردون بسی لیل و نهار آرد
.....
 
هرزمانی که از تو یاد شود
تپش قلب من زیاد شود
یادروز فراغمان افتم
وضع قلبم دوباره حاد شود
گرنیایی به پیش من جانا
آرزوهای من به باد شود
مپسند با جفانمودن تو
ربط من با تو پر عناد شود
گرنیایی تو،وعده دیدار
عاقبت وعده ی معاد شود
مرحمت کن بیا به بالینم
تا که این دل دوباره شاد شود
اسماعیل تقوایی

به استقبال بهار:

بار دیگر می رسد فصل بهار
فصل خندیدن برای روزگار


جلوه ی سرسبزی دشت ودمن
نغمه ی بلبل میان مرغزار


فصل اظهار شکوفه بر درخت
قاصدک ها را ببینی بیشمار


فصل پرواز خوش پروانه ها
پر زدنهای پرستو در دیار


فصل ذوب برفها درکوهها
جوشش سرچشمه ها در کوهسار


فصل رحمت فصل بارانهای خوب
فصل لطف بی دریغ کردگار


فصل پایانی وآغازی دگر
سال نو را می نماید آشکار


فصل بر پایی دید وبازدید
می شود گلبوسه پی در پی نثار


الغرض اسباب خوشحالی رسد
خوش به حال ما وحال روزگار

اسماعیل تقوایی
دسته ها :
شب است وچشم من در انتظاراست
برای دیدن تو بیقراراست
نمودی دیر ودر هجران رویت
بدون اختیارم اشکبار است
---------
شب اشت وچشمها در خواب رفته
ومن از چشمهایم خواب رفته
میان چشمهای خسته ی من
رخ زیبای تو در قاب رفته
-------
شبم با روی زیبای تو روز است
زمستان در کنار تو تموز است
زگرمای وجودت پیکر من
گرفته آتش ودر حال سوز است

اسماعیل تقوایی

می تکانم خانه را با هیبت جانانه ام

تاز خودم راضی نمایم همسر دردانه ام

هرچه می گوید عیالم نه نمی گویم به او

چون نمی خواهم رود آرامش از کاشانه ام

باز شویم فرشهای خانه را در پشت بام

بعد از آن باید بمالم هم کمر هم شانه ام

چارپایه می گذارم تا که پرده واکنم

می کنم ترس خودم پنهان زاهل خانه ام

از کت وکولم بیافتم بسکه می سابم زمین

بسکه می شویم در ودیوار کل خانه ام

گردم آویزان چو مرد عنکبوت از پنجره

تا که شویم شیشه ها با کهنه وافشانه ام

بعد از اینها می فروشم هر اثاث کهنه ای

تا بگیرم جنس نو با عیدی و یارانه ام

شرح دادم مختصر از بهر آگاهی یتان

دل بسوزانند بر من آشنا بیگانه ام

بعد از این خانه تکانی حال زارم دیدنی است

همچو نی قلیان شده این هیکل مردانه ام

اسماعیل تقوایی
تا که می خندی ودندانت نمایان می شود
می رود در گران از شرم پنهان می شود
چینش دندان تو باشد شگفتی آفرین
بر وجود نظم خلقت نیک برهان می شود
همزمان مژگان وابروها که بالا می رود
آهوی دلها هدف بر تیرمژگان می شود
مردم چشمان تو مردم پریشان می کند
شمع دل از برق چشمانت فروزان می شود
چاله های گونه هایت چاه عاشق کش بود
مسکن عشاق ،همچون چاه کنعان می شود
رشته های گیسوانت رشته های ابرشم
جمعشان با هم شبیه مهر تابان می شود
آنچه را گفتم بود تشریح اعضای سرت
چاک از ترکیبشان صدها گریبان می شود
اسماعیل تقوایی
قامتت وقت قیام ات،می کند برپا قیامت
می کنی شرمنده هر سرو بلندی را به قامت
می شود محشر بپا هرکس بیاید تا ببیند
قامتت را،تا ببیند،سخت می افتد به دامت
بهتر این باشد نشینی،مردمان آرام گیرند
گر که ننشینی رود حال همه سوی وخامت
ای گل بالا بلندم دلبر گیسو کمندم
لحظه ای پیشت نشانم تا که گردم هم کلامت
قامتت غوغا نمود و وای از آن دم نگارا
چهره بگشایی بروی عاشق زار از کرامت
اسماعیل تقوایی
گرکه دانی زندگی را خیمه ای
چادرش مادر، پدر باشد ستون
شدامیر خارج از خانه پدر
هست مادر پادشاه اندرون
مادران باشند چون سنگ صبور
کودکان را سوی خوبی رهنمون
سایه ی بابا که باشد روی سر
از بلا فرزند او گردد مصون
مادر آغوشش همیشه باز وگرم
بامحبت،باصفا،خورشید گون
اخم بابا را به جان باید خرید
زندگی ازهمتش دارد سکون
درکتاب حق نوشته آیه ها
بهر تکریم پدر مادر فزون
کمتر از اف هرکه برآنها بگفت
حکم قرآن باشد او از خاسرون
نیک فرزندان غلام والدین
این بود اوصاف نیک مومنون
ای که داری درکنارت قدر دان
این جواهرهای خلقت را کنون
اسماعیل تقوایی
انتخاباتی دگر آغاز شد
باز این ملت حماسه ساز شد
باحضور چشمگیر مردمی
کشور ما کشور اعجاز شد
مردمان با رنگ وروی مختلف
آمدندوراه وحدت باز شد
گشت خنثی حیله های دشمنان
صوت ای ایران ما آواز شد
آب در هاون بکوبد خصم دون
ملت ما بهر اویک راز شد
قدر این مردم بدان ای منتخب
چونکه بهرت رای شان ابراز شد
اسماعیل تقوایی

آخر سال وقتی که اسفند میاد
هی نفس مرد خونه بند میاد

یادش میاد که ماه آخرینه
اسفند بره بهار به جاش میشینه

باید باشه فکر خونه تکونی
با زحمتش پیر بشه تو جوونی

عیالشم هی می گیره بهونه
جنسای نو میخواد برای خونه

بادش میاد چند روز دیگه عیده
با یاد اون رنگ رخش پریده

یادش میاد رخت و لباس خریدن
توی بازار به هر طرف دویدن

یادش میاد قیمت نقل و آجیل
قیمت پرتقال و سیب و ازگیل

یادش میاد پولای تا نخورده
به اسم عیدی به همه سپرده

با اینهمه خرجی که آقا داره
عیدی دولتش ششصد هزاره

ششصد هزار کجارو پر میکنه
جاده ی زندگی رو سر می کنه

جاده سره با سر زمین میخوره
امیدشو از زندگی میبره

X